X
تبلیغات
رایتل
انجمن رمان
با بهترین رمان های فانتزی همراهمان باشید!!!
تاریخ : شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1391
نویسنده : mohammad

من برای کل جماعت فانتزی خون متاسفم


باور کنین دارم خودم رو میکشم تا این کلمات رو بنویسم
حمید یکتا...حمید یکتا...حمید یکتا

هیوا یکتاهر جا که هستی هر دوتا تون رو دوست دارم نمیدونم چیکار کنم این خبر رو شنیدم شکه شدم
نفهمیدم چی شد
از اتاقم بیرون نیومدم دانشگاه هم نرفتم


اینو که خوندم آتیش گرفتم

کیارش شفیعیان:

تموم شد، بالاخره تموم شد

اون همه امید و ارزو و درد و رنج همه تموم شد. حمید رو دفن کردیم و به خدا تا حالا مراسمی اینطوری ندیده بودم. اونقدر که این مراسم در سکوت انجام شد. گریه می کردن مردم اما کسی صداش بلند نمی شد، حتی زن داداش، وقتی روی کفن رو باز کردن تا صورتش رو ببینیم ، برای اخرین بار حمیدم رو ببینم. زن داداش همونطوری که اشکش می ریخت دستشو روی شکمش گزاشت و لبخند زد، سوختم.......

خود حمید داستان دیگه ای بود کفن رو از صورتش برداشتن لبخند می زد، صورتش همون لبخند شاد همیشگی رو داشت، اگرچه الان دیگه نه ابرویی مونده بد و نه مویی، صورتش تکیده و لاغر بود اما هنوزم همون حمید بود، حمید خودم، همونی که وقتی درد داشت ازارش می داد لبخند می زد، همونی که وقتی گریه می کردم ارومم می کرد، همونی که یه فرشته بود.....

وقتی زیر تابوتو گرفته بودیم با اینکه بدنش خیلی لاغر شده بود اما تابوت به سنگینی یه کوه بود، کوهی که روی شونه هامون جا به جاش می کردیم ، کوهی از ارزو، امید ، رفاقت، از هر چی خوبیه... خاک چطور میخواد حمیدو توی خودش نگه داره؟ باید برم، داره ظهر میشه و منم یکی از صاحبای عزام، 

بی تو چیکار کنم داداشم؟


خوب چی بگم چی میتونم بگم

داداشه گلم همیشه تو قلبمی

آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما